تبليغاتX
گورستـــــــــــــــــــان رازها

گورستـــــــــــــــــــان رازها

...زانو نمی زنیم حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قد ما باشد

مشروطی ها!!!

سلام

اول از همه معذرت می خوام بابت تاخیر چند روزه

دو تا  خبر  -  یکی خوب یکی بد

خبر بده

نمره ۳ تا درسم مونده ولی مشروط شدنم قطعی شده

دکتر مملکت رو نتونستم حالیش کنم که مرد مومن اردو بودم نتونستم بخونم و به زور به امتحان رسیدم

اینم وبسایت استاد : www.dr-bakhtiary.com

توصیه می کنم حتما ببینین خودشونم ورزش کار تشریف دارن متاسفانه

 

اس زدم که استاد مشکل داشتم نتونستم بخونم و دارم مشروط می شم حداقل ۹ بکنینش

ج داد :

na azizam az daste man kari sakhte nis

فقط همین و گفت دیگه ج نداد

منم چند بار اس زدم که استاد درکم کنین و فلان ولی کو گوش شنوا

گفتم استاد اردوی ملی بودم ، نامه هم می تونم بیارم از فدراسون ولی....

ادبیات ۵/۶ شدم

خبر خوبه

البته بدم نشد که مشروط شدم

به تمریناتم می رسم چون قراره ۱۹ اسفند اعزام شم به مسابقات بین المللی هنگ کنگ

پس فردا هم می رم طهران تا ویزامو ردیف کنم و چک ضمانت رو تحویل فدراسیون بدم

خلاصه قراره کم این ورا بیام

دعامونم کنین تا شرمنده بر نگردیم

مخلص همتون - یا علی

--

دکتر شریعتی :

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من

مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !

...چند سالی گذشت یک روز که

با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم

،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم !!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:21  توسط ReZa  | 

فرجه ها ......!!!

سلام...

 وبلاگ تا پایان امتحانات تعطیل!!!

بعد امتحانات هم با عنوان مشــــروطــــــی ها آپ می کنم.

بای تا ۰۴/۱۱

دلم برا تک تک تون می تنگه

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 19:33  توسط ReZa  | 

LoveLorn!!!

تا پاسی از شب بیدارم.

در فکرم غوغایی هست.می خواهم از رفتنم بنویسم. می خواهم بروم ولی کجای

این دنیا برم که آسمون این رنگی نباشه.از نوشتن خسته ام.چون چیزی ندارم که در

موردش بنویسم.از آسمان نوشتم از زمین نوشتم از تو نوشتم از عشق نوشتم.جای

 یک چیزی در بین نوشته هام خالیه .

جای خدا.خدا کجای نوشتم بود.از خجالت نمی تونم از خدا بنویسم.خدایی که به

فراموشی سپردم اونو.خدایا می دونی تو دلم چه خبره پس نیازی نیست

 برایت چیزی بنویسم.خدایا خسته ام.از همه چیز از همه آدما از خودم از نوشتن .از

خودم فراری شدم از دنیای خودم دور موندم.

وقتی که یه بازه زمانی خاص برام کابوس میشه

وقتی که خونه می خواد رو سرم خراب شه

وقتی که دیگه دوست داشتن کسی برام معنی نداره

وقتی که خیلی ها دوست دارن باهام باشن ولی من نمی خوام

چرا؟؟؟

چون احساس می کنم باید غرورمم براش بدم!!!

وقتی که بغض گلومو پاره می کنه

همین موقع هاس که دیگه می خوام نباشم

آره نباشم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 20:0  توسط ReZa  | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،

 آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ،

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

می خواهم بدانم ،

 دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 20:8  توسط ReZa  | 

!!

One… in one place… in one moment… all dreams was you laughing!

So in one place in one moment remind him with one smile .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 15:8  توسط ReZa  | 

اولین پست بعد 18 ماه دوری از وبلاگ نویسی

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم

از اینکه

 چرا وبلاگ قبلی که با همین اسم بود رو حذفیدم

یا تو این مدت چی گذشت

یا کیا اومدن و رفتن

و یا چیزای دیگه

 خیلی سخته ادم ندونه از کجا باید شروع کنه

ولی می خوام بگم که واقعا برا بعضی دوستان دلم خیلی تنگ شده

می خوام هر چی سریعتر از حالشون با خبر شم

می خوام دوباره این کلبه رو سرو سامان بدم

و بنویسم

اما این بار واسه خودم

واسه دلتنگیام

واسه داشته هام

واسه چیزایی که می خوام براشون بجنگم

بنویسم از دختر بچه ای که سر چراغ قرمز داره گل می فروشه

واسه پسرکی که داره کنار خیابون واکس می زنه

واسه خودم که اینا رو می بینم و بی احساس و بی تفاوت از کنارشون رد می شم...

واسه .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:29  توسط ReZa  |